مامان بزرگ منم رفت... چهل روز بعد از مامان بزرگ یلدا... اونم پرکشید...
خیلی برام سخت بود... شاید هرکس دیگه بود اینقد ناراحت نمی شدم... اینقد داغون نمی شدم... اینقد گریه نمی کردم... یلدا میگه زیاد ناراحتی کنی مرده ناراحت میشه... ولی من هر وقت یادش میفتم گریه م می گیره... آخه من از همه بیشتر دوسش داشتم ، اونم منو... آخه فقط مامانبزرگم نبود مامانم هم بود... اگه بگم بیشتر از نصف عمرمو باهاش بودم دروغ نگفتم... اون بود که بزرگم کرد... اون موقع ها که مامانم سرکار بود... اون موقع ها که...
من از اینکه مرده ناراحت نیستم... خیلی خوب مرد... شب جمعه... مث مامانبزرگ یلدا... سختی نکشید... یه دفعه راحت شد... آخه تو زندگیش خیلی بد آورد... خیلی عذاب کشید... خیلی غصه خورد... همین غصه کشتش... حالا هم تو بهشت راحته... همین ده روز پیش بود داشت از خونه مون می رفت گفت : مامانبزرگ می رم دوباره برمیگردم، برگشتم به دخترم پول می دم... من حتی نتونستم باهاش یه خداحافظی درست و حسابی کنم... مدرسه م دیر شده بود... ولی دیگه برنگشت
ولی خیلی جاش خالیه... هر وقت کنار سماورو نگاه می کنم فک می کنم هنو اونجا نشسته می خواد به زور بهم چایی بده... یه بار می خواست به زور به یلدا چایی بده! دیشب می خواستیم بیایم خونه منو مامانم خونه شو تمیز تمیز کردیم... همه جا رو جارو زدیم... گل گذاشتیم... گل خیلی دوس داشت... پرده های گل گلی زدیم! آخی مامانبزرگی خونه ت الان تمیز تمیزه... خیلی دوس داشتی نه ؟؟؟
تو رو خدا منو ببخش اگه بعضی وقتا بهت کم توجهی می کردم... می دونی که از دخترت هم بیشتر دوست داشتم و دارم... دلت برا من تنگ نمیشه ؟؟!
چقد آخرسری خوشگل شده بودی... راستی ناراحت نشدی که من این روزا بعضی وقتا می خندیدم؟؟؟!!! آخه بچه ها خندم می آوردن! می دونم تو دوس داشتی من همیشه بخندم!
ببخشید اگه ناراحتتون کردم... آخه دلم گرفته... حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم... دل و دماغ آپ کردن هم ندارم... فعلا که امتحانا داره شروع میشه... بعد امتحانا حالم بهتر شد آپ می کنم... نظراتونو خوندم... ولی فعلا حوصله ی جواب دادن ندارم... اگه این متنو خوندین یه فاتحه هم واسش بفرستین...
فعلا


